غربت ستاره
همّت ای کاش دوباره اين ورق برگردد لبهای عطشناک زمين تر گردد باريدن و جاری شدن و سيل شدن يکپارچگی بلکه سراسر گردد افشا شود اين ظلم اگر پنهانست باشد همه جا که حق شناور گردد بی باک شدن لازمه احقاق است فرياد و فغان ازين رساتر گردد محکوم شود حاکم تزوير و ريا اينگونه مگر گوش ستم کر گردد انصاف اگر شرط قضاوت باشد ميزان شود و پلّه برابر گردد مقصود و هدف اساس هر پيروزيست با همّت ما يقين ميسّر گردد سروده شده در تاريخ: ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ معنای با تو بودن معنای با تو بودن معنی دهد به جانم حسّی دوباره بخشد برجسم و هم روانم بی شک اميد خود را مديون تابش تو خورشيد آرزويی در قلب آسمانم از خود شوم گريزان گر در برم نباشی گم کرده ام خودم را پيدا شو در نهانم باز آ دوباره پيشم در باورم قدم نِه مهمان شوی به قلبم من حکم ميزبانم درکهکشان قلبم همچون ستاره هستی از نور اين ستاره ، انگشت بر دهانم سوداگری و من هم حتّی اگر که کالا ارزان نده دلم را در عشق تو گرانم حتّی اگر نگاهت با من قرين نباشد جز ورد تو نباشد در خاطر و زبانم فروردين 1388 بهار بعد از زمستان بهمن گذرش به جان من افتاده اندام دلم به سردی اش تن داده برف بارش برف است و سرما در کمين رعشه اندازد بر اندام زمين غربت کنج اين خاک غريب توی سرزمين غربت منم و يه کوله بار کوله باری از محبّت من چه دورم ازهمه! از همه آدما جدا ! تک و تنها و غريب گاهی گريه ميکنم چه بيصدا ... وقتی دلتنگ ميشم توی عالم خودم مبارز جنگ ميشم ، حس تنهايی من عود ميکنه، حتّی احساس غريبی با غم خود ميکنه! چرا بايد هميشه آدم از يه چيزی ناراحت باشه؟ ! اين برای آدما مثل يه عادت باشه يکدفعه عاشق دوری!... يکدفعه خسته زدوری!... اين خودش راهی نداره جز صبوری ......... آبانماه 1381 تاکی به نوای خسته ام گوش کنم از باده ی تلخ زندگی نوش کنم من خسته و دلگيرم از ين چرخ فلک باری؛ شود اين زندگی خاموش کنم؟ در پيچ و خم جادّه من گم گشتم با"خاک"من اين جسم هماغوش کنم؟ يا مرگ وَ يا دربدری پايان ده اين صفحه به گلروی تو منقوش کنم آذر۱۳۸۷ عشق پاک تو آن دريای عشقی پرزاحساس برايم بوته اي از سوسن و ياس پاییز۱۳۷۷ شب يلدا شب يلدا شب بزم و سرور است شبی طولانی و غمها بدور است شباهنگام تا وقت سحرگاه بساط خنده و شادی چه جور است بنا بر اعتقادات گذشته نبردی بين تاريکی و نور است نماد نيکی و مهر است خورشيد خدای عشق و برکت در ۥسطور است به پايان گر بيايد ماه آذر سر آغاز زمستان ماه خور است صفا و رونق بعضی محافل کتاب حافظ اين گنج حضور است به نيکی هم تفأل کن در اين شب که امّيد گشايش در امور است ۱دی ماه ۱۳۸۷
من بیخبر از عمق نگاهت بودم ... من بیخبر از حال و هوايت بودم از عمق نگاه آشنايت بودم آنگاه که با عشق صدايم کردی پژواک دل انگيز صدايت بودم صورتگر اين لوح دل عاشق تو من نقطه ی عطف انزوايت بودم در محفل عاشقی و خلوتگه دل سرمست و دلارام سرايت بودم ای جان و دل و روح تو در من پيدا من کوکترين ساز و نوايت بودم چون آينه روبروی چشمان تو من آماج و نشان ديده هايت بودم هرچند که قصد من شکار تو نبود صياد زبر دست همايت بودم من موجدحسّ با شکوهت "آری" مضمون همه ترانه هايت بودم آذر۱۳۸۷ صدای پای عشق صدای گامهايت را شنيدم به سويت بی محابا من دويدم و يک شاخه گل مريم به آن دستان سبزت هديه کردم و ای کاش من هم نقاش رويای تو بودم و نقشی از گل لادن ، درون دفتر قلبت ميکشيدم و رنگی از محبت را ، به رويش پهن ميکردم و يک شاعر که با چندين کلام عاشقانه کنارش را مزين می نمودم و شعری حاکی از عشق و عطوفت را برايت می سرودم،،، برايت می سرودم،،، تو ای مفهوم اشعارم....... سراسر عشق و ايثار و وفايی تو آن ديباچه اي هستی ، که من آن را در سرفصل کتاب آرزوهايم نوشتم،،، تويی آن واژه جذاب و پر معنی ، ولی مبهم!... تويی يک وسعت بی انتها و گنگ ، در عالم ذهنم تويی آن ساحل امّيد تويی فانوس دريايم و شايد واژه اي زيبا درون متن احساسم نمی دانم... و ليکن هر چه باشد برايم بسيار زيبا و رويايی ست به رنگ بی ريايی ست... سلام تو برايم، همان پيغام آشنايی ست و آهنگ صدايت آسمانی ست...... پاییز۱۳۷۷ گل واژه من خاطر مبارک تو را به رشته ممتد انديشه های طلا يی ام، پيوند داده ام و رجوع عاشقانه تو را به کبوتر های مترّصد چشمانم، بشارت داده ام من تصنيف عشق تو را در کتيبه آرزوهايم، با گل واژه های اميد نگاشته ام و آب گوارا و زلال چشمه وجود تو را با ولع ، جرعه جرعه نوش کرده ام و چه دلپذیر عبور مهربانی تو را مثل نسيم از جوار مهجور خويش حس کرده ام و اکسير عشق تو را در بوته آزمايش قلبم بارها محک زده ام ... آذر۱۳۷۷ 

ذرّات سپيد برف بر قامت من مدفون شده درسکوت و غم طاقت من
از سوز زمستان به خودم ميلرزم شايد که به زنده بودنم می ارزم
من منتظر بهار تو می مانم يخهای تنم ذوب بشود ، می دانم
در فصل تو از خواب زمستانی خود بيدار به هرم نفست خواهم شد
دلمرده و من منتظر تيمارم تا زنده شوم به پاس اين ديدارم
عشقم تويی ای بهارهستی بخشم با سبزی تو پر از گل و پر نقشم
بهمن 1387
مثل تنپوشی سپيد از جنس خواب دشت عريان شد سراسر مخملين

تو آن نيلوفری از جنس خورشيد که در باغ دلم روييد و تابيد
تو آن رونق ده بازار عشقی همان روح حقايق در بهشتی
تو آن نور خدايی در دل پاک برای من تو رويايی در افلاک
تو هستی ساکن دلهای عاشق برايم مثل يک باغ شقايق
تويی آن آسمان پر ستاره نسيم دلکش و باد بهاره
تو ميتابی به آن دلهای خاموش برايم عشق تو وا کرده آغوش
***
تويی نقاش خوب آرزوهايم
***
تو آن مضمون سرخ لاله هايی
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









