ديشب پر از تصوير رويـــــــای تو بودم آغوش گرمم را به رويت می گشودم
گرد و غبـــاری از غـــم و اندوه در دل با فکـــــر تـو آن را به آســانی زدودم
احساس زردم درعبورت رنگ پس داد سبزينه گی را از دو چشمانت ربودم
ذهن مــرا در خاطـرت پـــــــرواز دادی دائـــم در اين انديشه در حال صعودم
بالاترینــــــــم با تو در روی نمـــــــودار بی تو ولــی در انحنــــای یک رکودم
منظومه ای از مهـر هستی در نهانم در باور خود اين بزرگــــــی را ستودم
[ غزل ]
+ نوشته شده در ساعت 17:7 توسط سیما(مهرآذر)
از آســـمان يـادت چيدم ستــــــاره تک تک سالی دوباره طی شد ميلاد تو مبـــارک
وقتی قدم نهـــادی بر سنگفرش هستـــی پر شد فضای دنيا با نغــمه ی چکـــــاوک
هر دم مـن از خدايــم خواهـــم رضــايت تو طرح سعــادتت را در ذهن خود کنم حک
ای کـــاش هر عزيزی بود از زمـانه خشنود از باغ کاميـــابی می زد هميشـــه پاتـک
شـادی احـاطــه مــی کرد اضلاع بودنت را فارغ ز غصـــه و غــــم بودی مثــال کودک
مِهرت بروی قلبم چون شبنمـی نشسته جانم تو بهترينی ، بر حرف من نکن شک
فالت اگرچه بر من پوشيـده و نهـــــانست امّا به لطف يزدان ، باشد که بخت تو تـک
از هر گزنـــد و آفت باشی هميشــه ايمن بر چشم تو مبــــــادا افتد غبــــار و خــارک
دلتنگــــــی از کلامـت باريــــــده بر دل من اين دل برای ديدار صـــــد باره می زند لـک
شب بودو آسمان بود يک وسعت استعاره من گر ستاره هستم حتماً تو حکم ماهک
تقـــديمت اين غزل بــــاد، ارزانـــی صفايت تکرار حرفم اينست: « تولّدت مبـــــــارک »
سیما ۱۳۸۸
[ غزل ]
+ نوشته شده در ساعت 1:55 توسط سیما(مهرآذر)
من اگرچه با تو هستم وَ تو در وجـــود من گم
تو شراب ناب وکهنه،شدی هفت ساله درخُم
توی وسعت نگاهت مثل يـــک نقطه ی کــورم
تو نه در نگـــــــــاه من که ، بهترينی نزد مردم
تو چه آزاد و رهــــايی بی خيـــال هر بلايـــی
من اسيـــر خشم دريـــا روی موج پرتلاطـــم
من چه تاريکم و تنها بی نصيب از نور مهتـاب
تو خودت ماه تمومی کاش کنی به من تبسّم
مثل بارونی و من هم يه کوير خشک و تشنه
منتظــر،نگام به اَبرا ... قطــره قطــره با ترنّم ...
[ ترانه ]
+ نوشته شده در ساعت 23:57 توسط سیما(مهرآذر)
ای کـــاش دوباره ايــن ورق برگردد لبهــای عطشناک زمين تـر گردد
باريدن وجاری شدن و سيل شدن يکپارچـگی بلکه ســراســر گردد
افشا شود اين ظلم اگر پنهانست باشد همه جاکه حق شناورگردد
بی باک شدن لازمه احقاق است فرياد و فغـان ازيــن رســـاتر گردد
محکوم شود حاکم تزوير و ريـــــــا اينگونه مگر گوش ستـم کر گردد
انصاف اگــــر شرط قضاوت بـاشد ميــزان شود و پلّـه بــرابــر گردد
مقصودوهدف اساس هرپيروزيست باهمّت ما يقين ميسّــــــــر گردد
۲۶خرداد۱۳۸۸
[ غزل ]
+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط سیما(مهرآذر)
معنای با تو بودن معنی دهد به جانم حسّی دوباره بخشد برجسم و هم روانم
بی شک اميد خود را مديون تابش تو خورشيد آرزويی در قلب آسمانم
از خود شوم گريزان گر در برم نباشی گم کرده ام خودم را پيدا شو در نهانم
باز آ دوباره پيشم در باورم قدم نِه مهمان شوی به قلبم من حکم ميزبانم
درکهکشان قلبم همچون ستاره هستی از نور اين ستاره ، انگشت بر دهانم
سوداگری و من هم حتّی اگر که کالا ارزان نده دلم را در عشق تو گرانم
حتّی اگر نگاهت با من قرين نباشد جز ورد تو نباشد در خاطر و زبانم
فروردين 1388
[ غزل ]
+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط سیما(مهرآذر)
بهمــن گـــذرش به جـــان من افتــاده اندام دلم به ســـــــردی اش تـن داده
ذرّات سپيـــــــد بــــرف بر قامـــت من مدفون شده درسکوت و غم طاقت من
از سوز زمستــــان به خودم ميلرزم شايد که به زنــــده بودنم مــــی ارزم
من منتظـــــــر بهــــــــــار تو می مانم يخهــــای تنم ذوب شود ، مـی دانم
در فصل تو از خواب زمستانی خود بيــــــدار به هرم نفست خواهم شد
دلـــــــمـرده و من منتظــــــــــر تيمارم تا زنده شوم به پاس اين ديــــــــدارم
عشقم تويی ای بهارهستی بخشم با سبزی تو پر از گـــــــــل و پرنقشم
برف
بارش برف است و ســــــرما در کمين رعشــــــه اندازد بر انـــــــدام زميــــــن
مثل تنپوشی سپيد از جنس خواب دشت عريان شد ســــراســر مخملين
بهمن 1387
[ مثنوی ]
+ نوشته شده در ساعت 0:31 توسط سیما(مهرآذر)
کنج اين خاک غريب
توی سرزمين غربت
منم و يه کوله بار
کوله باری از محبّت
من چه دورم ازهمه!
از همه آدما جدا !
تک و تنها و غريب
گاهی گريه ميکنم چه بيصدا ...
وقتی دلتنگ ميشم
توی عالم خودم
مبارز جنگ ميشم ،
حس تنهايی من عود ميکنه،
حتّی احساس غريبی
با غم خود ميکنه!
چرا بايد هميشه
آدم از يه چيزی ناراحت باشه؟ !
اين برای آدما
مثل يه عادت باشه
يکدفعه عاشق دوری!...
يکدفعه خسته زدوری!...
اين خودش راهی نداره
جز صبوری .........
آبانماه 1381
[ اشعار سپيد و نو ]
+ نوشته شده در ساعت 15:41 توسط سیما(مهرآذر)
تا کــی به نوای خستــه ام گوش کنم
از بـــاده ی تـلخ زندگـــــی نوش کنم
من خستـه و دلگيــرم ازين چرخ فــلک
باری؛ شــود اين زندگی خاموش کنم؟
در پيچ و خم جــــــادّه من گــم گشتم
با"خاک"من اين جسم هماغوش کنم؟
يـــا مرگ وَ يـــا دربــــدری پــــايـــان ده
اين صفحـــه به گلروی تو منقوش کنم
آذر۱۳۸۷
[ غزل ]
+ نوشته شده در ساعت 2:39 توسط سیما(مهرآذر)
تو آن دريای عشقی پرزاحساس برايم بوته اي از سوسن و ياس
تو آن نيلوفری از جنس خورشيد که در باغ دلم روييد و تابيد
تو آن رونق ده بازار عشقی همان روح حقايق در بهشتی
تو آن نور خدايی در دل پاک برای من تو رويايی در افلاک
تو هستی ساکن دلهای عاشق برايم مثل يک باغ شقايق
تويی آن آسمان پر ستاره نسيم دلکش و باد بهاره
تو ميتابی به آن دلهای خاموش برايم عشق تو وا کرده آغوش
پاییز۱۳۷۷
[ مثنوی ]
+ نوشته شده در ساعت 1:16 توسط سیما(مهرآذر)
شب يلـــــدا شب بزم و سرور است شبی طولانــــی و غمها بدور است
شباهـــــــنگام تا وقت سحـــــرگاه بساط خنده و شــادی چه جور است
بنــــــــــا بر اعتقـــــــادات گذشته نبــــردی بين تاريکـــــــی و نور است
نماد نيکی و مهـــر است خورشيد خدای عشق و برکت در ۥسطــور است
به پــــايــــان گـــــر بيـايد ماه آذر ســــر آغاز زمستان ماه خـــور است
صفــــا و رونق بعضی محــــافل کتاب حافظ اين گنج حضــــور است
به نيکی هم تفأل کن در اين شب کـــه امّيد گشـــــايش در امور است
۱دی ماه ۱۳۸۷
[ غزل ]
+ نوشته شده در ساعت 16:49 توسط سیما(مهرآذر)





